من هم شدم تکرار ؛ در بستر پوسیده دیوار
بر بام خورشیدم همی آزاد؛
تلخم ولی شاداب از این دیدار !
من هم غمم ، هم شادیم؛
بنگر!
دودی میان مرگ یک سیگار..
عمری محبت گر خطایم بود
مثل گنه شد بر سرم آوار
ریحان![]()
+
نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

دریغا دریغ ؛دیریست بیگانه با زیستنم
سهل است دیدنم ،ببین خون به دل گریستنم دیدند همه خنده بر لبیست که آسوده زیست اما درون به درد خویش صد ساله می گریست آهم ، مگو مشنیدی به خانه ات خدا ! با من غمیست، که خدا هم مرا نشنید و ندید..... ریحان![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

7 مهر..
دوباره اینجا..ودوباره من !
به دنیای حقیقی تعلق دارم .اما اونجا جایی برای من نیست!خیلی گشتم اما کسی به دنبال منِ من نیست!
7 مهر.. امروز تولدمه. و تولد خواهر دوقلوم که عاشقانه باورش دارم.تولدت مبارک سپیده همیشگیم.....![]()
امروز روز بزرگ زندگیمه..هنوز صبح نشده..منتظر صبحم تا تبریک تولد رو بشنوم!چشمام بیداره اما قلبم از درد به خواب رفته ! اینجا سکوته ..بارونه ! سردمه !
پسر عموم از دنیا رفت...26 بهار از زندگیش گذشت و از پیش ما رفت!
من هستم.. ما هستیم ؟! اون رفت واسه همیشه !!!!
دستم به نوشتن نمیره! هنوز بعد 6 روز رفتنش رو باور نکردم.. کسی چه میدونه چند بهار از زندگیم میگذره!
پس " تولدم مبارک " !
شعری از چندی پیش..از گذشته ها ،برای همه.
... ندیدمتون اما تصورتون می کنم.
. به امید سلامت همتون دوستهای نا دیده من..
اینجا بوی تازه ای داره .. بعد اینهمه مدت ،انگار یه جای دیگست.......پس
" سلام "![]()
*****************
" هرگز به خواب نمی روم "
اینگونه باید بود.. اینگونه ساکت و سرد،تا بشکند هرچه دلیل بی حرمتیست!
اینگونه باید بود..اینگونه تازه و گرم،که فریاد کند هر چه سپیدی و شرم!
شهر خفته صبح را باید صدا زند!
و من غروب را ستایش کنم ، که خورشید به خواب میرود اما خدا بیدار است!
بر بوم لحظه ها رنگ می زنم..
غروب را دوباره می کشم از نو..
تازه تر از هر غروبی که عشق پوسیده ای در آن متولد شد.
من هرگز به خواب نمی روم!
هر که بیدار ماندو مدهوش شب شد،باور کرده است،
که از تلاطم موجهای سیاه دوست،
باید گریخت و دل به سپیدی زد..
من هرگز به خواب نمی روم!
باید پناهی برد به جدایی....
و دل بست به رنگ امروز که دوستم می دارد..
آنجا که درد جایی ندارد برای خود نمایی مرگ !
اینگونه باید بود.. اینگونه ساکت و سرد، اینگونه تازه و گرم!
خدا بیدارو شب بیدار و سپیده بیدار است.. شمع حقیقت که خاموش نیست !
شلاق را چه کسی بر تنم می زند؟
کسی که عشق را کودکانه صدا می زد ؟!
من اسیر حرفهای کهنه نیستم.. نه !
من هرگز به خواب نمی روم..
دوباره آرزو کرده ام ،که شب برای خستگی ام برقصد...
و صبحگاه که خورشید شهر سر می زند،
آخرین ستاره فریاد کند که روزی دیگر است..
تولد دوباره ام را چه کسی دوباره می بیند؟
او که گمان می کند قلب من دیریست مرده است؟!!
من اسیر حرفهای کهنه نیستم.. نه !
من هرگز به خواب نمی روم..
اینگونه باید بود...
ریحان![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 5:39 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

چه حرفها که نا گفته خاک می شوند,ازعبور... نامه هایی که هرگز نمی رسند,تا حضور ! و چه عشق ها که معصوم می میرند در گناه, از غرور... آنجا که بهترین لحظه ازان توست..,نا گهان دنیا به نام سرنوشت غم هَدیه می کند اینجا شروع ویرانی آرزوست..., جهان تا همیشه تمام می شود... سکوت می کند! تا کجا برد ما را رنج دوری و فاصله که خسته ز تکرارآن خشم می کنیم؟ راهی نبود تا رسیدن ما , ولی... تا جواب دهیم دنیا را, سکوت می کنیم! رنجیده به دنبال سوالهای بی جواب... در بیم چراهای مبهوت چشم , در زندان خاطره پرسه می زنیم.... نمی دانم!! به حکم کدام نفرین نکرده ای , تا , تارو پود جان هم زخم می زنیم؟ ببین که فاصله صاعقه ایست مهیب.. عجیب!! , که مهر تو می برد ز خاطر من... و صداقتم ز یاد تو می برد !! دیگر به تماشای مرگ هم نشسته ایم..., چرا ؟ دیر یا زود..ولی باد می برد , عطر خزانی که اشک تو حتی آورده بود ! اینجا شروع ویرانی قصه است.., خسته ام! پایان لحظه کجاست؟ که سخت, به خاک سرد مرگ تشنه ام ... رسم قصه خداحافظی بود.. اما نگفت ! این به شوق سلام دوباره بود؟ یا شکستنم؟! جهان نگفت بر دلی که دل نمی شکند خطا کنی... گفت هرکه را که هوس عادت است, صدا کنی دنبا برای یکبار دیدنت جایی نداشت! نه جاده ای.... نه نگاه , نه بوسه ای...., حتی سرابی نداشت! تو از فرار بی قراری من , به که دل بسته ای؟ ماندن میان پاکی من که گناهی نداشت!... من دل نبستم به تو از هراس تنهایی! تو صدا زدی مرا که از عشق می بالی!!! به نام تو حتی گذشتم از عهد دور خویش... که نبندم دل, به غریبه و آشنایی.. تلخ بودم از کینۀ روزگار ,مرا ببخش... به یاد مهربانیم ,اگرچه کم بود..,اما ببخش! می بخشمت به یاد عشق, که تورا آفرید... اما کسی که دل به تو بست , بیهوده شکست! ریحان : (هنوز, زمان تو را از یاد من نبرده.. اما زمانه به من آموخت ,زندگی تنها یک بار در دست من است... و بعد ,زود زود.., فردای من در دستان مرگ چه نا عادلانه است اگر, همین یک نفس به پای کسی بسوزم, که برایم نسوخت! مرگ تو آرزوی من نیست, ولی بدان بخشیدن او که قلب پر غرور مرا,چه دشوارو پر رنج , دلبسته خود کرد, و بعد رهایش کرد, آسوده نیست..! مهربان قدیمی من.. بپذیر , عشق برای قلب کوچکت بزرگ بود! افسوس از آنهمه دردی که تو کشیدی به پای من!! اما چرا من ؟!! من که از دلبستن به آینه های کور رنگین بیزار بودم.. منی که تو را نمی دیدم! چرا آمدی؟ آمدی که قصه پردازی کنی, قصه گوی من؟؟ آمدی که تنها بازمانده از شهر نا باوری را, زخم خورده کنی... رهایش کنی؟ , آخرین ستارۀ من؟؟ زمانه به من آموخت که تورا از یاد ببرم اما به یاد داشته باش, قصه هرگز نمی میرد! داستان من و تو , تکرار رنج هزار دلبسته دیگر است , که بازهم تکرار می شود.. و ای کاش که ما تکرار قصه ای بودیم , که اینگونه ماندگار نبود.. چرا که باور دارم داستان فراق از رسیدن, ماندنی تر است... نام های رفته , در یادها می میرد من و تو می میریم..... اما قصه همیشه با قیست.. قصه گوی من, تو نا تمام قصه را رها کردی. چرا ؟؟؟ عشق برای قلب کوچکت بزرگ بود! افسوس از آنهمه دردی که تو کشیدی به پای من!! بپذیر... مهربان قدیمی من..) شعری برای او که هنوز در خاطره هایم دوستش دارم... و فقط در خاطره هایم!!!!!![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

زندگی به وسعت آسمانیست که ستاره اش یکباره محو می شود و کسی نمی داند وقتی که نیست زیباییش را به کدام سیاره می بخشد! و زندگی به کوچکی آن درختچه تازه روییده ایست که روزها و شبها به پای ریشه اش اشک و آب می دهی اما ناگهان بی دلیل از تو می رنجد و می خشکد!!! ریحان![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

گناه من, بی گناهی قلبیست, که هرگز از لذت عشق هیچ نفهمید... و سهم من از عشق, لبخند کوچکی بود که از هراس جدایی, بر لبم میمرد..... ریحان![]()
+
نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

درکجای لحظه گم شد خاطرات خوب من.. تا کجای قصه خواهد برد ما را سرنوشت !؟ این سزای هر خطای کرده و ناکرده نیست ! بیش از اینها سرنوشتم تلخی غم را نوشت....
ریحان
+
نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

آنوقت که در هیاهوی یافتن بهار , کودکی می کردم.. نمی دانستم، زمانه با بیگانه ,چه بد بیگانگی می کند! دستی نیست برای دوستیِ باد و برگ ,هنوز... باد, برگ خشکیده را چه آسوده رها می کند! در هیاهوی کودکی نمی دانست قلب من , زمانۀ تلخ , با بیگانه از بدی , چه می کند.. نا گزیر, تن به زندان نحس زندگی داده ام افسوس... پشیمان نیست از هرچه با من می کند ! از اینهمه باران پشت شیشه سخت حیرانم... که دیگر چرا با من آب بازی سرد پاییز نمی کند! دست بر تن سرد شیشه می کشم هر شب و روز پنجره را به یاد باران آهسته لمس می کنم.. و تو دیریست دلتنگ تر از همیشه تنهایی..... این منم که پشت اتاق تو , شبهای درد بر شیشه های سرد پنجره.. آرام گریه می کنم.... ریحان ![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

چه سنگین است و پر درد است احساس ندانستن که تنها لحظه ها را بی تو پیمودن.. برای تو .. برای سایه ای حتی ز تو جَُستن.. کجای شهر بی مقصد تو را جویم ! که راهی نیست از من تا صدای تو.. کجای شهر تنهایی تو گَُُم گشتی... که دستم دور از آن دستان گرم توست ! دلم دلواپس نا مهربانی نیست دیگر.. من برای چشم تو می ترسم و اکنون.. دلم می لرزد از روزی که چشمت را.. به نام مرگ این دنیا ز من گیرد .. نمی دانم ! نمی دانی ! چه سنگین است و پر درد است احساس ندانستن که تنها لحظه ها را بی تو پیمودن.. برای تو .. برای سایه ای حتی ز تو جَُستن.. ریحان ![]()
+
نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

salam doostaye khoobo mehraboonam.. az inke in modat naboodam mano bebakhshin.. shayad dalile khasi nadasht ! ama az inke inja khooenye dovomam bood va faramoshesh karde boodam narahatam! ama khob bi dalilam nabood ! be harhal omidvaram too in modat ke azatoon bikhabar boodam lahzehatoon shad boodeo door az gham.. faghat ino mitoonam begam.. ke zendegi engar hanoozam mesle hamishast! roozesh shab misheo shabesh rooz! etefaghaye tazeye koochiko bozorg ke faghat saremoon ro garm mikonan ta nafahmim omremoon dare migzare.. ta nafahmim kesai ro ke doosteshoon darimo na khaste bi tavajohi mikonim darim kam kam az dasteshoon midim!engar yademoon rafte donya vagehan 2rooze! ye roozesh salam , ye roozesham bedoone inke bekhay khodahafz! bazia miran bazia mimoonan! kesi nemidoone be in zoodia ki raftanieo ki mondani.. ama delam vase hame oonai ke nakhaste az dasteshoon midam tang mishe. shayad manam hadeaghal be esmo ye dast khati ke doostetoon dare, age beram deltangam beshin... mamnoonam ghalbaye mehraboon.. nemidoonam chejoori ama hamishe bavar dashtam ke age bekhaym pak bashimo ghadr bedoonim mitoonim.. kare sakhti nist.. ama ino ham midoonam, ke hamontor kesike ghalbesh na az na mehraboonia na mehraboon mishe , nemitoone too lebase mehro mohabat ziad davoom biare, kesiam ke delesh pakeo mehraboon, nemitoone ziad ba akhmo kineo nefrat zendegi kone.. pas ey kash az roozi ke donya oomadim delamoon pak boode bashe.. ghadre ehsase paketoon ro midoonam. ama kheyli vaghta charei nist! engar vaghtiam nist vase ghadrdani... rooze tavalodetoon ro nemidoonam ama bedoonin ke oon rooz az samime ghalbam tabrik migam.. tavalode har adami rooze moghadasie.. pak ..dorost mesle oon bache ke vaghti donya oomad, hanooz nemidone gharare ke delesh az tanafor por she ya az mohabato gozasht.. bishtar az in harfi nemizanan ta khastatoon konam. az babate inke farsi type nakardam sharmandam, bazi az doostam ham midoonan ke hichvaght type farsim sari naboode.va albate talashiam vasash nakardam!! be har hal, age baz ham pish oomad ke dir be didanetoon biam.. mano bebakhshin.. doosetoon daram. shad bashin.![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

خسته ام!
بُگذار تا بگویم.. همه چیز از باورهای زشت آدمهای این شهر ، بر سکوت مهربانِ پاکی خط میکشد ! نفس کشیدن را محال می کند .. بوی تعفن مرگ بار خودخواهیشان ، تا فرسنگها آن سوی شهرهای متروکُ دور از اندیشه های بزرگ ، نفس را می برد ! بُگذار تا بگویم.. روزی نه چندان دور ، بیش از هر گناهی که امروز نام انسان را می کُشد ، آنقدر سراپا گناه می شوند مردم این شهر ، که حتی دیگر انسانی نیست تا در تنهاییش رنج مهربانی را ، در بُقچه پیشه کند !! بُگذار تا بگویم.. پای می کوبند و جشن می گیرند.. و از خود باوری ؛ در پستی به اوج می رسند ! اکنون تو بگو ، حقیقت چیست؟! " مرگ ما در گوشه ای از شب .. و حیات ابدی او که پستی خویش را جشن می گیرد ؟!! " که اگر نا عادلانه نیست ؛ پس کجاست راز زندگییم ! کجاست؟! خسته ام! ریحان
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

مهربانم... ریحان.86.5.3![]()
خوشحالم که همیشه هستی و همیشه هستم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

حرف دلی رو که اینبار نوشتم اینجا ٬ شاید یکی از درد و دل های شبهای دور تنهاییمه ٬ با دفترم...
اما تفاوت امروز با دیروز من ٬ تنها نبودن منه... امروز کسی رو دارم٬ که همیشه هست ٬و تمام دالان های تاریک تنهایی روح من٬ از وجود افکار بزرگ اون پر شده.... این حرف دل قدیمی و خاک گرفترو این بار می نویسم ٬تا به یاد بیارم هیچ چیز تلخ تر ازتنها شدن نیست... و کنار همین حرف ٬به یاد بیارییم ٬ تنها نموندن.. به شرطی زیباست ٬ که زیبایی رو در دو احساس پیدا کنیم و زیبا تر بسازیمش.. نه اینکه فقط خیال زیبا زندگی کردن رو با کسی بسازیم ٬ که اگر اشتباه کنیم.. شاید ما خیال عشق رو بسازیم و ٬ اون حقیقت یک هوس! و تنها دلیل تنها نبودنم ٬ امروز ٬ بودن بهترین من ٬ از میان تمام فاصله هاست...! شاید روزی به تنها بودنم مغرور بودم ولی امروز ٬ به تنها نبودن... ![]()
![]()
حرف از کدامین درد ؟٬ ... وقتی که درد تو نا گفتنیست !
حرف از کدامین غم؟ ٬
وقتی که نام غم حتی .. به گوشهای بسته خوشدلان این شهر نا آشناست.....
تلاش نمی کنم هرگز برای تنها نماندن...!
وقتی که هر روز .. بعد خنده های مکرر لبان ترک خورد از سیلی روزگار.. ٬ باز هم تبسم میکنم!
که حیف ٬ زندگی هنوز مثل همیشه است..
سراسر سوالهای بی جواب زیاد و کم....٬ که بغض مانده در گلو را بزرگ و بزرگتر می کند....
کسی پاسخم نمی دهد !!!
حرف از کدامین زخم٬ وقتی که زخم٬ دیگر آن نیش های پشه نیمه جانی نیست٬
که بر دستان کوچک کودکیم ٬ بزرگترین درد زندگی ام بود !!
حرف از کدامین شب ٬ که در شب ٬ دیگر فرصت آن شور ودغدغه های کودکی نیست ٬ برای شنیدن لالایی مادر !
مانده ام بی پناه ٬ در سکوت ٬ شب های مانده را می شمرم....
نه ! من دیگر نگران روزهای رفته نیستم٬ نیستم !
به روزهای نا رسیده می اندیشم.. که چگونه مثل گذشته مرا در زمانه گم خواهد کرد ؟!!
روزهایی که رفتند و هرگز نفهمیدند ٬ ثانیه هایش..٬
من چگونه به انتظار لحظه ای شاد ٬ بر دیوار سادگی تکیه زدم !
گلایه دیگر بس است !!
حرف از کدامین عشق؟! ٬ عشقی که تنها معیار انسان است ٬
وقتی که دیگر انسانی نیست !
ریحان. یکی از درد و دل های شبهای دور تنهایی.
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/03/15ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

در وسعت این تنهایی... آسمان به اندازه چشمهای تو بارانیست...
و در کوچه های دلواپسی هایم .. هر شب.. صدای غمی آرام پرسه میزند!! لحظه های انتظاررا می شمرم... آهسته سخت می گذرند... گویی زمان.. از تپشهای تند قلب من بیهوده دیر میگذرد... من از پشت سوسوی چراغک تازه این عشق... لبخند معصوم صداقتی را حس می کنم... و تو را.. که لحظه ها را با همه خستگی پس میزنی...! ستاره های بیدار نیمه شب... در بغض غمگین این خلوت... به چشمان بسته ام می گویند.. آرام باش... شاید که در شبی دور دور.... از پشت آرزو های تو ای خسته عبوس.. مهربانی چشمهایش را به تو هدیه کند.....! و دلم با تو می گوید ای مهربان من... چه ناباورانه است.... که در آن شبهای دور... تنهایی من.. در چشمهای تو آهسته خواهد مرد... ![]()
ریحان.برای مهربانم ۱۳۸۵.۱۲.۶
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

میان ما، فاصله معیاریست تا دل به روئیای قشنگی ببندیم، که دور از فاصله ها بی معناست...! ریحان![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط ریحانه
|
